تبليغاتX
خاطرات جهانگردی(سفربه۵ قاره) و روزنگاری
ای زبردست ز یردست آزار / گرم تا کی بماند این بازار (آزادی بیان،حقوق زن=حقوق بشر)
دوست عزیزم مزدک علی نظری آزاد شد، به امید رهایی همه دربندان عزیز . مزدک جان از آزادیت خیلی خوشحالم. ممنون از امید توشه برای این خبر خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 0  توسط حسن علیزاده  | 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام. 
 

 

 شرح حكايت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)
ملا نصرالدين با بهره‌گيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كم‌تر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود را رونق مي‌بخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل مي‌كند و از طرف ديگر مردم را تشويق مي‌كند كه به او پول بدهند .

«اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»

 

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)
ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »  

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های  مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.

«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »

 

مثال : شما به تعدادی از مردم 100هزار تومان (100 دلار )بابت سهام عدالت! یا هر چیز دیگر بده(حداکثر معادل4میلیارد دلار) ،آنوقت میتوانی برای مدتی 400 میلیارد دلار درامد نفت را هر جور  خواستی خرج کنی!! البته مدت آن به میزان ناآگاهی مردم بستگی دارد

 

امنبع:ی میلی از دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 11  توسط حسن علیزاده  | 

 

برای تو می نویسم.
برای تو که اکنون در بندی
برای تو که بیش  از هفتادو چند روز است که در بندی

بارها و بارها تمامی صفحات وبلاگت را خواندم
و  نامه هایی که برایم نوشته بودی
جمله به جمله
واو به واو
چه اشک ها که نریختم
دیگر قهرمانی ای، در کار نیست
ظرافتی نیست
خشونت است
ضعف است

مرور، مرور و مرور
مرور همه آن چیزها که با هم داشتیم
مرور خاطره ها
دنیای عجیب و غریبی که فقط خود از آن سر در می آوردیم و بس.
دو دیوانه که به هم رسیده بودیم
از دو دنیای متفاوت.
"متفاوت"  کلمه کمیه
برای این همه تفاوت که روال زندگی جاری ما بود.
اما یه چیز در هردومون مشترک  بود
بی ارزش گرفتن هرآنچه که باعث چسبیدن به این دنیاست.
آزاد و رها
مثل یک پرنده
پرندهء در آستانه پریدن  و  بریدن!

از لحظات تلخ حادثه،
تا آستانه آرمیدن در آغوش مرگ
برایت گفتم.
برایم نوشتی:
از زندگی، از آرامش، از غرور
از شجاعت از قهرمانی و از مهربانی و از عشق.
از قهرمان آرمانهایت برایم گفتی
و از آرزوهایت..

در مورد سفر دور دنیا حرف زدیم
و این که سالها قبل با آن دوست قدیمیت می خواستی به این سفر بروی

اما تقدیر این گونه نخواسته بود.
"تقدیر"
آهنگ محبوب من

..
خود را
در بی کرانگی افق
رها کردم ،
آنجا که زمین و اسمان به هم می رسند،
در آن غروب ارغوانی،
تصویرت کردم
فریادت زدم
گریستم
اما تو نبودی
تو نیستی
حجم نبودنت سنگین تر آن بود که تصورش را می کردم.
مثل آوار، نه!
مثل کوه!

لحظه ها چه زود از پی هم می گذرند.
آن روز عزیز که دیدمت اولین بار، "عید قربان"
تا کافه سینما،
آن گل سرخی که به من دادی،  در آن روزهای نگرانی،
و تو حرف زدی برایم
از خودت
خاطراتت
شکستهایت
آدمهایی که تنهایت گذاشتند
و من می شنیدم
با تمام وجودم.

یاد اون ناهاری که با هم خوردیم افتادم
اون بخاریه گنده که کنار گوش ما ترکید
و ما دو ساعت به این اتفاق پیش پا افتاده می خندیدیم
یاد اون شب و نون خامه ای هایی که کنار چمنهای خیابون سنایی می بلعیدیم با شیر کاکائو!
بی خیال و بی تفاوت به دیگران، در دنیای خود بودیم، دنیایی کودکانه و پاک
و آن کافه ارمنیه محبوب من
با اون قهوه های خوشمزه و میزهای چوبیه قدیمی با پایه های لقش.
مدتهاست اونجا نرفتم و وقتی از جلوش رد می شم قدمهامو تند می کنم.

نتونستم هرگز برم تو، دلشو نداشتم اون جا پر از خاطره ست برام..

قلبم از آخرین یادداشتی که قبل رفتنم برایم نوشتی به درد اومد
چه پر مهر بود و چه شتابان آن را نوشته بودی
تا همه چیز را قبل از رفتن ثبت کنی!
و الحق که تو چه نویسندهء خوبی هستی

تو  و من  زندگی غصه ناک خود را داشتیم و می دانستیم برای مهربانی به هم برخورده ایم و دوستی
 و من جز خوبی چه می توانم راجع به تو بنویسم ؟

الان تو کجایی مهربان دوست من؟
صدایت در گوشم زنگ میزند
دلم برای خودت، نوشته هایت و داستانهایت ، تنگ شده
شبها به یاد تو چشم بر هم می گذارم و برایت  دعا می کنم
خوابهایم آغشته به توست
نگرانم دوست من
و کاری از دستم بر نمی آید

اکنون به معنای واقعی درک می کنم
که خوشبختی همان لحظاتی است که در آن قرار داریم
و لحظه را باید بویید
باید چشید
و آن را در قلب خود حک کرد.
و من تو را برای همیشه در قلب خود حک کردم...
*********************************
پ.ن: این مطلب را یکی از دوستان مشترک برای مزدک نوشته است .
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 20  توسط حسن علیزاده 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.



علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد:



در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.



جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت



و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.



سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:



خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.



سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده



و از درد و بیماری به خود می پیچد



ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟



مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .



آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.سقراط پرسید:



به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟



مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت



و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.



سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی



که او را بیمار می دانستی 



آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟



و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟



اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟



بیماری فکری و روان نامش غفلت است



و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد



و به او طبیب روح و داروی جان رساند.



پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر



و آرامش خود را هرگز از دست مده



بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست

 پ.ن : جهت اطلاع عده ای از عزیزان ناشناس در مورد به نتیجه نرسیدن حرکت ما باید بگویم : اکر مقصود کار من و امیر است ، که قرار هم نبود نتیجا خاصی داشته باشد . اگر هر کس در زندگی کاری را برای دلش و هدفش انجام  بدهد و چشمداشتی هم نداشته باشد به نتیجه رسیده است . ما هم کاری برای هدفمان و بدون وابستگی به کسی انجام دادیم و قرار هم نبود مطابق میل کسی باشد . اگر هم مقصود ، جنبش سبز است ، همین الان هم به نتیجه رسیده و همین که ، چراغی بر تاریکی ها انداخت و پشت پرده ها را فاش نمود بهترین نتیجه است ،هر چند که این درخت میوه ها خواهد داد .

پ.ن : من با توهین و تحقیر قومیتهای ایرانی ، تجزیه ایران و افکار نژادپرستانه مخالفم . دوستان عزیزی که به اینجا سر مزنند لطفا مطالب شان نژادپرستانه ، تجزیه طلبانه و یا توهین آمیز باشد ، که ناگزیر پاک خواهم نمود .  ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 21  توسط حسن علیزاده  | 

روز ۱۷ ژانویه در اورنج کانتی کالیفرنیا ، به همراه دوستان در گردهم آیی انجمنی با نام پایا شرکت نمودیم . هدف این شرکت معرفی نسل پیشین و قدیمی ایرانی به نسلهای جدیدی است که اکثرا بیرون از ایران به دنیا آمده اند . برای اولین بار بود که متوجه شدم فیلم " مرد شش میلیون دلاری " کادگردانش ایرانی بوده است . آقای رضا بدیعی که اینک هشتاد ساله است کارگردان این فیلم و فیلمی نظیر باراتا بوده است . وی بیشترین ساعات برنامه سازی تلویزیونی را به خودش اختصاص داده است . از دیگر نکات برنامه ، حضور رودی بختیار (خبرنگار مشهور سی ان ان ) که به ما هم لطف داشت ، آسیه نامدار از سی ان ان ، و نیز دختری ایرانی با نام لیلا وزیری بود که در سال ۲۰۰۶ قهرمان شنای جهان در کرال پشت بوده است . معرفی این چهره ها تاثیر مثبتی در ایجاد انگیزه برای نسل جوان دارد . در کنار این برنامه نکته ای که به ذهنم رسید این بود که : جامعه ایرانی خارج از کشور ، چهره های شاخصی در زمینه هنر ، تحصیل ، اقتصاد و تجارت و ... دارد اما از نظر جمعی کارکردی بسیار ضعیفتر از ظرفیتش داشته و نقشی موثر در جامعه ایجاد نمی کند که به نظرم ، دلیل آن هم به پراکنده بودن ایرانی ها و نداشتن روحیه کار جمعی در میان ما ایرانیان باز می گردد . ما هنوز یاد نگرفته ایم که چگونه با هم همکاری نماییم و برای کار جمعی از منیت ها بگذریم و به هدف مشترک جمعی بیندیشیم .

پ.ن : نکته دیگری که کمی باید در قبال آن محتاط باشیم و به آن بیندیشیم این است که این جمله را " که ما ایرانی ها بهترین هستیم " اندکی با تامل بکار ببریم . زیرا اولا برای شنوندگان غیر ایرانی ، نژادپرستانه به نظر می رسد ، ثانیا اگر بهترین می بودیم نبایستی اوضاع اجتماعی ما به این صورتی که الان هست ، می بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1388ساعت 2  توسط حسن علیزاده  | 

آقای عمادالدین باقی ، بیش از آنکه به عنوان فعال سیاسی و یا حتی روزنامه نگار شناخته شود ، به عنوان چهره ای جهانی در زمینه فعالیت حقوق بشری شناخته می شود . وی اینک به ناحق مانند بسیاری از دگراندیشان در اسارتی ناجوانمردانه گرفتار آمده است . لطفا با امضای فرم زیر ، حداقل گامی را که ممکن است برای آزادی ایشان برداشت ، به انجام برسانید و آنرا برای دوستان و آشنایان ارسال نمایید . به امید رهایی همه ی دربندان 

امضا برای آزادی عمادالدین باقی

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 8  توسط حسن علیزاده  | 

فیلم پدال به دور دنیا برای صلح که در سال 2006 ( آبان 1385 )

 در فستیوال فیلمهای ورزشی میلان ایتالیا برنده دیپلم افتخار

 گردید . بیانیه ی  کوروش را بهروز وثوقی خوانده و موسیقی

 فیلم ، کار استاد احمد پژمان هست . امیدواریم که خوشتان بیاید

برای دیدن فیلم روی لینک کلیک کنید  فیلم پدال به دور دنیا برای صلح

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 6  توسط حسن علیزاده  | 

مونا در آمریکاست و نیاز به پیوند استخوانی دارد . لطفا کمکش

 کنید اگر می توانید . من و امیر با کمال میل در خدمت هستیم .

 فقط لطفا راهنمایی کنید که چه کار باید بکنیم .

نیاز مونا به پیوند استخوانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 6  توسط حسن علیزاده  | 

وقتی دشمنِ شما، در حالِ اشتباه کردن است، هیچوقت مزاحمش نشوید / ناپلئون بناپارت

ستیز من تنها با تاریکی است و برای نبرد با تاریکی، شمشیر نمی کشم، چراغ می افروزم / زرتشت

تبلیغ مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است ، در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود /  گاندی


کسانی که حاضر نیستند برای آزادی بهایی بپردازند ، لیاقت آزادی را ندارند /جرج واشنگتن

با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می سازد /؟

یاد گرفته ام که با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش زندگی کند/؟

 
من از گناه بدم می آید نه از گناهکار ./ گاندی

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه اش نشود و شیر که می داند باید از آهو تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست شیر باشی یا آهو، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش/  ماندلا

آنچه آدم با خشونت بدست میآورد، تنها با خشونت میتواند نگه دارد /  گاندی

انسان نمی تواند در حوزه ای از زندگی خود با درستی و صداقت عمل کند در حالی که در سایر حوزه های زندگیش آلوده نادرستی هاست . زندگی ، واحدی تجزیه ناپذیر است / گاندی

در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسمانی پرستاره و وجدانی آسوده / كانت

در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است / ناپلئون

اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است / ناپلئون


نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است / ناپلئون

دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد/ ناپلئون

کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند/ ناپلئون

کسی که می ترسد شکست بخورد ، حتما شکست خواهد خورد /ناپلئون


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 9  توسط حسن علیزاده  | 

هر رویدادی را پایانی است هر چند که طولانی باشد . شب دراز یلدا و شب تاریک این روزهای میهن ما را هم پایانی در راه است . به امید تابیدن سپیده دمان بر دلهای همگی و بر آسمان ایران زمین

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم / 
همراز عشق و همنفس جام باده ایم / 

بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند/
/تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم/

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای/
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم/

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم/

کار از تو میرود مددی ای دلیل راه/
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتاده ایم /


چون لاله می مبین و قدح در میان کار /
این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم/

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست/
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد /
زدم این فال وگذشت اختر و كار آخرشد /
آنهمه ناز و تنعم كه خزان میفرمود /
عاقبت در قــدم بـاد بهـــار آخـر شــد /
شـكر ایـزد كه به اقبال كله گوشـه ی گل /
نخوت بـاد دی و شوكت خار آخر شد /
صبح امیـد كه بـد معتـكف پرده غیـب /
گو برون آی كه كار شب تار آخر شـد /
آن پریشـانی شبـهای دراز و غـم دل /
همـه در سایه گیسوی
نگار آخر شد /
باورم نیسـت ز بد عهـدی ایـام هنـوز  /
قصه ی غصـه كه در دولـت یار آخر شـد /
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد /
كه به تدبیر تو تشویش خمار آخـر شـد /
در شمار ار چه نیاورد كسی حافظ را /
شكر كان محنت بی حدو  شمار آخر شد


+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 23  توسط حسن علیزاده  |